| هزار جهد بکردم که یار من باشی | مُرادبخشِ دلِ بیقرارِ من باشی | |
| چراغِ دیده شب زندهدار من گردی | انیسِ خاطرِ امیدوار من باشی | |
| چو خسروان ملاحت به بندگان نازند | تو در میانه خداوندگار من باشی | |
| از آن عَقیق که خونین دلم ز عشوه او | اگر کنم گِلِهای غمگسار من باشی | |
| در آن چمن که بُتان دست عاشقان گیرند | گرت ز دست برآید نگار من باشی | |
| شبی به کلبه احزان عاشقان آیی | دمی انیس دل سوگوار من باشی | |
| شود غزاله خورشید صید لاغر من | گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی | |
| سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه من | اگر ادا نکنی قرض دار من باشی! | |
| من این مراد ببینم به خود که نیم شبی | به جای اشک روان در کنار من باشی؟ | |
| من ار چه حافظ شهرم، جوی نمیارزم | مگر تو از کرم خویش یار من باشی |
عید ولایت مبارک

صلاح نيست دلي بشكند براي كسي
دل شكسته، شكسته چه مهربان چه قسي
درست نيست كه همپاي دل مندرسي
تمام عمر بگردي و بازهم نرسي
دلم برابر اين خلق، آبرو دارد
مطهر است به خون خودش وضو دارد
به هر بهانهاي كه بگيري تو، خو دارد
دلم هنوز جوان است، آرزو دارد
بسان مست خماري كه جام ميخواهد
بسان عاشق پيري كه كام ميخواهد
بسان طفل صغيري كه مام ميخواهد
دل رميده من هم، امام ميخواهد
نمردهايم، نفس ميكشيم، جان داريم
براي جنگ صليبيش، ما توان داريم
اگرچه روي زمين، ميل آسمان داريم
درون سينه دلي مثل كهكشان داريم
بيا و حيثيت نفس را دگرگون كن
بيا مرا ز دل من، بخواه و بيرون كن
بيا و چرخ معلق، بگير و وارون كن
و بر جنازه پوسيده دلم خون كن
روايت است كه شب، هور چون نميتابد
و شب بهانه براي سحر نمييابد
و وقت خفتن اين خلق، مه كه ميتابد
امام عصر دعا ميكند، نميخوابد
درست نيست كه اشك از دو ديدهاش بارد
دعا كند، سر انگشتها فراز آرد
غم من و تو به قلب شكسته بسپارد
براي بخشش ما، سر به خاك بگذارد
صبور باش و تب هجر را تحمل كن
زمان مانده كم است، اندكي تأمل كن
دلت وسيله نما و به او توكل كن
درون باغ ولايت به سادگي، گل كن
دل شكستهتان از چه رو هراسان شد
كه حكم، حكم خدا بود و عاقبت آن شد
دلش شكسته و ديگر شهيد نتوان شد
اگرچه سخت، ولي ميتوان كه انسان شد
بيا براي دل دوست، همدمي بشويم
اگر زياد نشد، لااقل كمي بشويم
خليفه روي زمين، قطب عالمي بشويم
براي خويشتن خويش، آدمي بشويم
پ.ن: این شعر رو از روی دست اینجا نوشتم.
در شگفتم:
هر هفت سنگ را به شیطان زدم
ولی هفت بار خودم
درد کشیدم.
(مهدی محمدی)
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد؟
در خیال آمدی و آینه قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده ست
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد
پ.ن: هرچی گشتم شاعرش رو پیدا نکردم
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.*
۸ ماه گذشته حرف هایم ازین جنس بوده اند. بغض شده اند و من تنها توانستم فرو دهمشان
*:شریعتی
باورم نمی شه تقریبا یک سال شده که اینجا نیومدم. یک سالی که اتفاقات خوب و بد زیاد داشت. آدم هایی که اومدن و رفتن. آدم هایی که اومدن و موندن. آدم هایی که هنوز نیومدن و شاید بیان و بمونن.
دیشب وقتی دلم گرفته بود، یکباره یاد اینجا افتادم. اومدم پست هامو خوندم. از همه بیشتر این پست بهم چسبید. انقد که تو buzz جیمیل گذاشتمش.
"خدایا من اولین امیدواری نیستم که پیش تو می آید و هدیه اش می دهی؛ با این که حقش بوده که هیچش ندهی. اولین نیازمندی نیستم که کمک می خواهد و بهش لطف می کنی؛ با این که حقش این بوده که ناامیدش کنی.
خدایا! دعای مرا هم جواب بده؛ صدایت که می کنم، نزدیک باش؛ زاری که می کنم، دل رحم باش؛ حرف که می زنم، گوش کن.
صحیفه سجادیه، دعای سیزدهم،ترجمه فاطمه شهیدی"
حال خوشی نیست. باید سعی کنم برای ادامه دادن. برای جدید کردن اوضاع و خو گرفتن بهش...
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفال دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...
مي روم. پريشان حال. ديگر نگاه غم بارم را نخواهي ديد. جاي تمام خداحافظي ها سكوت مي كنم و به قدر تمام سلام ها نگاه.
اشك هايم را نثارت نمي كنم. بغض هايم را فرو مي دهم تا سرمايه باشند براي بزرگ شدن. زماني شانه هايت نردبان بالا رفتنم بود و حالا گذشتن از تو پله ي صعود.
گذشتم و نگفتي چرا فقط غروب ها، نگاهت آفتابگردان مي شد؟... گذشتم؟!
سخت است مي دانم؛ مي داني.
مي روم. اما پشت به جاده مي كنم نه تو. كه نيلوفرانه ي گونه هايم، كه ديده ي تب دار تمنايم را ببيني. ديگر نبض بي قراريم نمي زند بس كه نشنيدي اش. از حنجره ام جاري مي شود. سكوت را فرياد مي زند؛ تا ابد... مي روم...
ت.ن: کسی قرار نیست به این زودیا از دست من خلاص شه ها..
بنابراين تا ۲۸مرداد مي گذاريم اينجا كمي خاك بخورد تا ما برگرديم.هم اكنون نيازمند دعاي...(به دليل حفظ اتحاد از هر رنگي دوست داشتيد استفاده كنيد!!)تان هستيم.
*(محض اطلاع) آزمون جامع علوم پايه دندان پزشكي: كنكور جامع از كل دو سال اول رشته دندانپزشكي
